بنام همیشه دادگر
زمستان بود و کوی برزن پر از گل و لای. مرد افسار خرش را میکشید ولی خرک پاازپا برنمی داشت. جوان را که دید گل از گلش شکفت که برادر این خر به گل فرورفته من هر چه از پیش افسارش میکشم بدرنمیاید تو دمش از ان سو بکش بلکه قدمی به پس نهد. جوان به اکراه دم خر گرفت و بکشید و بکشید که ناگاه خر ناله ای سرداد و دم زبان بسته از ته کنده شد.....
بسم الله الرحمن الرحيم
سخن از زشتي و زيبايي كردارهاي آدمي از سپيده دم انديشه بوده و هست و خواهد بود! چه كاري خوب است و چه كاري بد؟ و يا اصلا خوبي و بدي كارها بر چه اساسي تعريف مي شود؟ و آيا يك كار خوب هميشه خوب است يا آنكه خوبي و بدي نسبي اند؟ بي ترديد پاسخ گويي بدين پرسش ها مجال بسيلر مي طلبد و چه بسيار كتابها و رساله ها در حوزه فلسفه اخلاق، اخلاق، سياست وكلام نوشته شده تا به همين چند پرسش به ظاهر ساده پاسخ دهند.
گذشته از كنجكاوي ها و موشكافي هاي خرد فيلسوفان، مردمان كوچه و بازاز نيز در اين پرسش ها و ابهام ها گرفتارند. صورت ساده شده و عمومي اين پرسش ها مي تواند بدين گونه باشد: آيا دروغ گفتن هميشه بد است؟ آيا مصلحت موجب آن نمي شود كه راستگويي بد و دروغگويي خوب شمرده شود؟
سعدي دروغي را كه موجب نجات يك انسان شود برتر و بهتر از راستي مي داند كه جان أن انسان را به خطر بياندازد؛ دروغ مصلحت أميز به ز راست فتنه انگيز اين سخنان سعدي جنجال برانگيز مي شود و در پذيرش يا رد أن گفته ها و نوشته هاي بسياري پديد مي أيد
دو مرد، دو سرزمپن...
يك سياه پوست بلند قامت و درشت هيكل، در جنوبي ترين بخش آفريقا ، در سرزمين او اقليتي سفيدپوست و سياه كردار بودند و اكثريتي سيه چرده و سپيد باور! سفيدپوستان ارباب بودندو سياه پوستان در بند! مرد سياه از نوجواني در برابرستم سياه سپيدان برخاست. بيست و هفت سال را در پشت ميله هاي سرد زندان گذراند تا استواري و پايداري يك مرد سياه را به رخ همه بكشد، تا ضرب المثل مبارزه شود، حركت او بدون خشونت و خونريزي به پيروزي رسيد، و به جاي اينكه جان هاي پرشنماري فدايي پيروزي او شود، 27 سال عمر خود را فداي رهايي مردمش كرد. سرزمين او از بند سپيدپوستها آزاد شد. او پس از پيروزي سپيدها را نكشت، حتي آنها را زندان نيز نكرد، حتي آنها را از قدرت سياسي نيز محروم نساخت. سفپدپوست و سياه پوست، هر دو انسانند و حق زندگي، تحصيل، پيشرفت و دستيابي به قدرت دارند. پس از سرنگوني نظام نژادپرست، انتتخابات آزاد برگزار شد، مردم مرد سياه را برگزيدند و او چهار سال رييس بود. چهار سال به پايان رسيد، او مي توانست براي بار دوم نيز به رياست دست ياابد، ولي ترجيح داد، وسوسهء قدرت نشود و گوشه و كنار دنيا به كارهاي انسان دوستانه مشغول شود. مرد سياه بلند قامت هم اكنون نود سال دارد. او اگر هم بميرد، زنده است. او 27 سال در زندان ماند ولي در برابر اين 27 سال تنها و تنها چهار سال بر كرسي رياست نشست، آن هم با راي مردم!
يك سياه پوست، كوتاه قامت و درشت هيكل، سرزمين او در شرق آفريقاست. سالها سپيدها بر سرزمين او رياست مي كردند. بيست و هفت سال پيش سرزمين وي استقلال يافت. و او نيز 27 سال است كه بر كرسي رياست تكيه زده: هفت سال نخست وزير و بيست سال رييس جمهور! او نمي خواهد از رياست دست بردارد، دوست دارد تا وقتي نفس مي كشد، رييس باشد.
آن مرد سياه بلند قامت و البته بلند همت نلسون ماندلا نام دارد، و كشورش آفريقاي جنوبيست،
آن مرد سياه كوتاه قامت و البته كوته نظر، رابرت موگابه نام دارد و كشورش زيمباوه است. سرزمين او در اين بيست سال بدترين وضعيت اقتصادي در جهان را تجربه كرده است، تورم هزار درصدي در كشور او باورنكردني است. يعني قيمت هر كالايي در يك سال ده برابر مي شود.
معما: شما فكر مي كنيد رييس جمهور كشور ما كداميك از اين دو مرد سياه چهره را لبخند بر لب، در آغوش مي فشرد؟!
اخوی!!
خدا اخوی ما را بیامرزد، آسید محمد باقر واقعاً اهل تقوا و پرهیزکاری بود. برای من یک اسوه و نمونه بود. ایشان سیزده سال از من بزرگتر بود و به منزله پدر من بود، واقعش من تحت نظر ایشان تربیت شدم. هفت سال بیشتر نداشتم که پدرخدا بیامرزمان از دار دنیا رفت، دیگر آسید محمد باقر مرا بزرگ کرد و کم کم وارد حوزه کرد و عمامه سرم گذاشت و قبا تنم کرد، خودش یکی دو درس به من می داد و بعضی از دوستانش هم کم وبیش به من درس می دادند.
اخوی خیلی کوشا بود، صبح و شب فعالیت داشت، هم درس و بحثش منظم بود و پشت کار داشت، هم خیلی به امورات عامه مردم توجه داشت. از خاطرم نمی رود که یک خانواده ای را در شهر پیدا کرده بود که مردشان دیوانه شده بود، زنی باقی مانده بود و شش تا بچه قد و نیم قد، خدا بیامرز اخوی، آن وقت بیست و پنج سال بیشتر سن نداشت ولی خیلی این طرف و آن طرف رفت تا برای اینها کاری بکند...خاطرات کربلا
و عرفه را نزد حسين عليه السلام بودم؛ (عرَّفنا عند الحسين...) مگر مىشود به ضريح باشكوهت نِگَريست و نَگِريست؟! مگرمىشود حسين را به ياد آورد و اشك در ديدگان ندوانيد؟! مگر مىشود قلبت به ياد عاشورايش بيفتد و نشكند؟!حسين، چه معجزهاى است! چه معجزهاى است، حسين!
پيامبران هزاران معجزه مىآوردند تا مردم ايمانى نيمبند و سست در دل گيرند ولى حسين، چه معجزهاى است كهقرنهاست ايمان در قلبها مىآفريند و يقين درو مىكند و اشك مىگيرد و دل مىبرد!
خون پشه!
سال 61 هجری بود، خبر واقعه کربلا همه جا پیچیده بود، حسین بن علی (ع) همراه برادران و فرزندانش واهل و عیالش با سپاه هفده هزار نفری یزدی به مبارزه برخاسته بود، حسینیان همه شهید شده بودند، البته پس از سه روز تشنگی ، زنان و کودکان نیز اسیر شده بودند، خبر در همه شهرها پیچید تا به مدینه رسید. صدای گریه و شیون از خانه های مدینه بر خاست، می توانستید چشمان سرخ و ورم کرده زنان و مردانی را دید که بر مصیبت امام حسین که نه، بر مصیبت خودشان بسیار گریسته اند!
آنچه که در مدینه اهمیت داشت مجالس درس آن بود که در صحن و سرای نبوی بر پا می شد و چند تا از آقایان بزرگوار درس می گفتند....
گره گشا
ساعت 10 جناب خلیفه بزرگوار حضرت العیاذ بالله ملاقات عمومی داشتند، بنا بود عده ای از بازاریان و کبسه محترم به پابوسی ایشان نائل شوند. از بد حادثه مقام والای خلافت رفته بود در کفتر خانه و با کبوترهای دور پرواز و طوقی خودش بازی می کرد، البته کسی هم جرأت نداشت به ایشان بگوید عده ای از عوام می خواهند به خدمت مقام والا برسند و زشت است ایشان را در حال کفتر بازی ببینند، عقیده شان بر می گردد. آخر اینها فکر می کنند جناب خلیفه به منبع غیب متصل است هر شب روح القدس در اتاق خصوصی ایشان ظهور پیدا می کند و ایشان را تأیید و تسدید می کند!! حال بیایند ببینند جناب خلیفه کفتر بازی می کند اینکه نمی شود...؟!
کاروان تجاری عربها وارد شام شده بود، آنها اجناس تجاری را از یمن به شام می بردند، نه زیر چتر حکومت ایران بودند و نه تابعیت روم را قبول می کردند، البته آن زمان، حجاز نفت هم نداشت، عربستان مانند یک کشور آفریقایی فقیر بود که هیچ پادشاه و امپراطوری به خود زحمت نمی داد که این بیابان بی آب و علف را فتح کند و به نام خودش ثبت نماید... عربها هم سالهای سال بود که به خواب رفته بودند، یک زندگی روزمره با هزار بدبختی و بیچارگی و جهل و خرافات و ظلم و قتل و غارت و... هر کس زورش می رسید از همسایه اش می دزدید، سر پسر عموش کلاه می گذاشت، ارث برادرش را بالا می کشید، بیچاره ای را به بیگاری می گرفت، دخترش را از ترس عیالواری زنده به گور می کرد. ولی چند سالی بود اخبار جدیدی از عربستان به گوش می رسید.....
آشیخ محمد حسن تو نیاسر زندگی می کرد، معروف بود که شیخ پر و پاکیزه ای است؛ بالای چهل سال عمر داشت، یکی دو ساعت قبل از اذان صبح از خانه بیرون می آمد، توی آن تاریکی نمی شد قیافه اش را تشخیص داد ولی در نیاسر بجز آشیخ حسن کسی عمامه به سر نبود.
راستی نگفتم نیاسر کجای دنیاست؟! حتماً فکر می کنید یک جایی توی مازندران و گیلان است! نه خیر یک دهات بزرگ نزدیک کاشان است که قدیمی ها به آن نیسره می گفتند و حالا شده نیاسر...
آشیخ یک راست می رفت مسجد جامع اگر تابستان بود، می رفت بالای پشت بوم و اگر زمستان بود توی شبستون مشغول نماز می شد....
اندر دينداری مردمان شهر جبلقاف.....
گويند مسافری به شهر جبلقاف(1) رسيد، صدای اذان شنيد، ولی موذن به جای آنکه خود به پيامبری حضرت محمد شهادت دهد و بگويد: اشهد ان محمدا رسول الله، ميگفت: مردم ميگويند: اشهد ان محمدا رسول الله!! در شگفت شد که این چگونه اذان گفتن است!
به شتاب خود را به مسجد رساند تا راز اين چنين اذان دريابد! پيرمردی قرآن بر گردن و تسبيح به دست ديد که خمره ای شراب ناب بر در مسجد گذاشته و هر از چندی فرياد ميکند که آی مومنان، شراب ناب بيفريب است، بشتابيد!
تعجب مسافر افزون شد. به مسجد درآمد، امام جماعت را ديد که در محراب بر يک پا ايستاده و نماز ميگزارد وپای ديگر بالا گرفته.... مسافر شگفت زده به خانه فقيه شهر بشد، در خانه باز بود، درآمد، فقيه را ديد که به زير جوانی برومند خوابيده و..... مسافر هراسان شد، انديشيد که به نزد داروغه شهر برود، چون به داروغه خانه رسيد، غوغايي سخت ديد، مردی را آورده بودند که چشم وی درآورند و مرد ناله و فرياد مِيکرد که برادر من جنايت کرده و چشم کور کرده، چرا به جرم برادرم، چشم مرا درميآوريد.... مسافر را تاب نماند، بيرون آمد و فرياد زد که آی مردمان اين چه اذان است و چه مسجد است و چه امام است و چه فقيه و است چه داروغه! شما را چه دين و آييني است؟! گزمه ای دستش بگرفت و وی را گفت: فرياد نکن که به زندان خواهی افتاد! بگو بر تو چه گذشته است تا من پاسخت گويم! مسافر آنچه ديده و شنيده بود، بازگفت. گزمه خنديد و گفت: آنچه تو ديده ای همه از روی حکمت و نظام پديد آمده است. بردبار باش تا رازش را برايت آشکار کنم. اذان گوی شهر چندی بيمار شده و توان اذان گويي ندارد، مسلمان خوش صدايي نيز در شهر نيست، يک يهودي خوش صدا هست که پول ميگيرد و اذان ميگويد، ولی چون مسلمان نيست خود به پيامبری پيامبر اسلام گواهی نميدهد بلکه ميگويد: مردم ميگويند: اشهد ان محمدا رسول الله! موقوفه مسجد شهر تاکستانی است که اگر انگورش بفروشند، مخارج مسجد به دست نيايد، کشمشش نيز چنين، تنها اگر انگور آن شراب کنند و بفروشند، مسجد برپا خواهد بود، آن پير که ديدی خادم مسجد است که خمره شراب بر در مسجد ميفروشد و مردمان به نيت برپا ماندن مسجد از آن شراب ميخرند! و امام جماعت نيز پايي نجس داشت وپايی پاک، پای نجس از زمين برداشته بود تا آن پای در نمازش نباشد! پدر آن جوانک به وقت مرگ به فقيه وصيت کرده بود که چون پسرم به مردانگي رسيد، مال من را بدو ده، حال فقيه آن جوان مي آزمود که آيا مردانگی يافته يا نه! و اما داستان آن مرد و داروغه چنان است که اين مرد آهنگر است و برادری خياط دارد، برادر او چشمی را کور کرده است ولی چون خياط است و به دو چشم خود نياز دارد او را قصاص نمي کنند، و اين مرد نگون بخت چون آهنگرست با يک چشم هم ميتواند روزگار بگذراند، داروغه حکم فرموده که چشم وی را به جای چشم برادرش بدرآورند! حال تو را پرسشی و ادعايی و اعتراضی باقی مانده است؟! مسافر سر در گريبان کرد و به شتاب از آن شهر برفت!
(1) جبلقاف يا جابلقاف شهريست در دوردست ها و حاشا که در سرزمين ما چنين باشد.